
امروز رفتم خونه دوستم .... ینی هر سری میگه بیا ولی یا من اینجا نبودم یا حال و حوصله نداشتم .. خوش گذشت ....جدا از جیغ جیغای دخترش .... نمیدونم چرا من اصلا از بچه خوشم نمیاد .... از صدای بچه متنفرم .... خلاصه عصر برگشتم خونه ... خابیدم تا افطار ....صب داشتم ب مریم میگفتم من افسرده ام....کلی بهم خندید میگف تو بهم بگو معنی افسردگی چی میشه ... نمیدونم چرا کسی باورش نمیشه ... شاید زیادی بگو بخند دارم ... کاش همه چی ب ظاهر بود .... از درونم داغونم.... مثل چن وقت پیش یکی از بچه ها ک چن ساله ندیدمش یهو ...
ادامه مطلب